تبليغاتX
اشراق






اینجا ...

دعای گورکنی گرسنه درانتظار یک تکه نان


آنجا...

مردارِ مردمانی که از زندگی سیرند...


حق با تو بود...

من بیخود از تماشای خواب های خیسِ تو
 هی به عدالتِ آغوشت شک داشتم...



حق باتو بود...

من همیشه حتی بر این بهار...

به باران...

به اردیبهشت...


شک داشتم...



  جواد فرخی | چهارشنبه 13 اردیبهشت1391      | 





نه راهِ خانه در خاطرت جاماند

نه کنجِ خانقاه

ونه شمعی که در نگاه باد

پیِ اربعین مسجدی میگشت...


اما تو را به هرچه بود

به هرچه رفت

به هرچه ماند سوگند...

میانِ پرسه هایی که از کوچه ها سیرند

به کلیسایی برو

و روزگار تلخِ مرا اعتراف کن...


آنگاه...

نگاهت را بردار

آرام و بیصدا

سوی تلخ ترین درد ها سجود کن

و عشق را انکار کن

آنچنان که مرا...


بگذار برای شفاعتِ دستانت

زخم های ناتمام سینه ام بس باشد...

  جواد فرخی | پنجشنبه 17 فروردین1391      | 


بیا برگردیم...

من از هفت سین و سیب وهرآنچه  بوی حوا نمی دهد بیزارم...





88/12/28

  جواد فرخی | سه شنبه 1 فروردین1391      | 

شب ترجمان چشمان توست...

و چه معصوم

شاپرکی که از هراسِ این ظلمت

به هُرم ناپیدای نگاهِ  تو پناه می برد...


  جواد فرخی | یکشنبه 28 اسفند1390     






سر بر ستیغِ درد می ساید...

سینه بر بالین خاک...

اینجا ...

میانِ تقویمی گنگ...

حوالیِ فصلی ناتمام...

پیِ خوابی...

رویایی شاید...

که قرن ها پیش باد با خود برده بود...

...







سوم اسفند ماه

  جواد فرخی | چهارشنبه 3 اسفند1390     




گاهی ...

گاهی دلت هوای قدم زدن در تلاقی روزها و شب ها و گم شدن هایی دور ...


حوالی خنده های خیسمان ...

تنها ...

رها می شود ...

بی هیچ سوالی حتی ..

و نگاهی ...

...

  جواد فرخی | دوشنبه 3 بهمن1390     






اینجا کجاست...

مِهی غلیظ در امتداد شبی ناتمام

سکوتی تلخ بر هیبت بی رنگ ماه

دستی در گیربان و بغضی در نفس

وزوزه ی سگی گرسنه که بر دندان

میکشد لاشه ی مرگ را با خویش...

اینجا کجاست

خاکی غریب...

آسمانی پر از انکار


و صدای قدم های حرامیانی

که نگاهت را از چشمانم به یغما می برند...

ودیگر هیچ

جز واژگانی ملول و سینه ای خسته از فریاد نام تو...

آری

اینجاست...

سرانجام تمام اشک هایی

که از کوچِ دیدگان مغموم ماه جا ماندند...

وپابه پای خوابگردِ کور شهر...

تمام کوچه های بی مهتاب را گریستند...

ومن ماندم و التهابِ یک نگاه بارانی

با زورقی شکسته از غرور خویشن...

وافسوس...

افسوس که هیچ نگاه عریانی از ساحل

و کورسوی چراغی در باد، مرا نشناخت...

جز نهیبِ آشنای امواجی

که بر نحیفِ برهنه ی تنم

زخمه ی دشنام و مضراب درد می نواختند...

ساده تر بگویمت

اینجا تعبیر کابوسِ مردیست

که هر شب خوابِ چشمان تو را می دید...





  جواد فرخی | یکشنبه 20 آذر1390      | 





خسته ام...

از نگاه خیسِ ماه

که هر شب ،باز میگردد...

بی آنکه تو آمده باشی...

 

خسته ام...

از شراب و شعر و هر آنچه تو را...

تو را میخواند...

از تبسم

از سایه...

از کوفتنِ درد  در هاونِ سکوت...

ازقاصدکی حتی...

 

 خسته ام...

از اندوه سایه ای که از انکار آن رفتن...

به روی طعنه ی دیوار جا مانده...

از ترانه

از شبنم...

از چراغ یخ زده بر آستانِ  دخمه ای خاموش

که از پیکار با خورشید وا مانده...

ازاین تردید

از افسوس...

از این خاکستر رنجورِ آبستن...

که از بد عهدیِ ققنوس  ...

لباس سوگ بر اندام خود کرده...

از این فریاد

از هق هق...

از این فریاد

از هق هق...

 

  جواد فرخی | چهارشنبه 11 آبان1390     

اینجا...

کنار همین صحن درد آلود...

به پیش همان سکوت جاودان...

تکیه بر غرور مجروح ماه می زنم...

و راه را باران نفرین تلخ خویش...

وآرام...

خیره می شوم...

به خیال گنگ کورسوی چشمانی که هنوز...

هنوز از پس آنهمه رد پای بی بدرود پیداست...

اینجا...

کنار وحشت تاریک گورستان ...

پسِ هر مزار خاموش...

نامی غبار ازنگاه  رهگذران می روبد...

بی واژه فریاد میکنم...

اندوه ناتمام دیدگان مرا چه؟


...

آری...

اینجا...

قرن هاست  هیچ ساعتی بی تو زاده نمی شود....

و هر صبح

تو با طلوع سرد روزهای  من...

با هق هق تلخ زخم ها...

بادرد...

 زاده میشوی...

 

 ...

  جواد فرخی | یکشنبه 29 خرداد1390     



اردیبهشت هم آمد...


                     تو اما...


  جواد فرخی | پنجشنبه 22 اردیبهشت1390     

عشق را یارای سرودن تو نبود...

  جواد فرخی | سه شنبه 3 اسفند1389      | 

نوایی نیست …

گویی هزار سالِ غریب و بی رویاست...

اشکی سراغ من از آسمان چشم تو نمی گیرد

تنها میان وحشتِ ویرانه های سردِ  عشق

قاصدکی بی آشیان و بی امید

آرام می میرد...

 

هان،ای واژگان صبورِ اندوه و آدمی

اینجا صدای شکستنِ بغضی شبیه مرگ می آید...

و آواز کرکسانی گرسنه، بر شیون تلخ بهار...

 

حالا تو...

 

تو ،هی راز دار غربت اشک های آدمی...

ای هوای بی بازگشت آخرین نفس...

بانوی آبستن پروردگار درد...

اینجا کسی هنوز

سراغ تو از زخم های پیر خویش می گیرد...

و همراه بادِ سرکش و این خاک در بدر

شلاق ها به پیکرِ عریان خویش می زند...

اینجا کسی هنوز ...

هنوز از پیِ یک لحظه بودنت...

گلبرگ های عمر رفته ی خود را ورق میزند...

اینجا کسی هنوز...

اینجا کسی هنوز...

 اینجا کسی هنوز...

  جواد فرخی | چهارشنبه 8 دی1389      | 

 

 

بعد تو..

 نه خاک عطر باران گرفت...

نه آسمان رنگ دریا...

تنها میان غربت دستانِ لرزان عشق...

دلی در آغوش ِ  سرد مرگ...

خاموش و بی صدا...

آرام...

آرام گرفت...

و ماه...

 تا آخرین سوسوی این شب سیاه...

سراغ چشمانت،از بغضِ تاریک ِ ستاره ها... 

 

هان...

هی هق هقِ  بی  امانِ نفس های بریده ام...

پس کو...

کجا...

کی...

کی این اردیبهشت فرا می رسد ...

 

 

  جواد فرخی | شنبه 6 آذر1389     

 

 

 

حالا که نیستی...

نمیتوان...

با استعاره از شمعی در نگاه کبود باد

با طعنه ای به هق هق تلخ ماه

با ترانه ای حتی، صدایت کرد

میتوان اما هنوز...

میتوان...

بی نگاه بغض آلود چشم های تو

بنشینم  و زخم های این روح خسته را شماره کنم

وتمام شکستگی های این پیکر نحیف را...

 

می دانم...

گناه عشق بود...

که تو را تلخ گریست

وتقصیر خدا که بغضم را هرگز...

...

  جواد فرخی | دوشنبه 19 مهر1389      | 

 

 

 

مگر بر عریانیِ زخم های این ساحل چه نوشته اند

که من از نوازشِ سرد این دریا

تنها طوفان و خروش تلخِ تازیانه هایش را بیاد دارم...

هان...

تو بگو...

مگر بر بال های بشکسته ی این ماه...

پناهی بود جز از پنجه های گرگ و میش آسمانِ تیره ،که من ندیدمش؟

مگر بود آغوشی از جنس چشم هایت؟

نه...

نه خوبِ من...

نبود ...

نبود که من تهوّر این پیکرِ خسته را ،هم خوابه ی برهنه ی این خاکِ پست کردم...

نبود که سهمِ دیدگانِ رسولِ عشق شد تنها

 پیکر بی جان یوسف دریده ی خویش ...

نبود خوب من...

نبود ...

نبود ...

 

  جواد فرخی | دوشنبه 15 شهریور1389     

 

 

 

اینجا

کنار هراسِ سهمگینِ هر سایه

به پشتِ لهیبِ عریانِ هرتازیانه

دستی در گریبان و سری بر آغوشِ سرد دیوار

بی پناه و خسته از آوارِ فروریخته  بر هرآنچه  لکنت ِ بی گاه می نامند اش...

بی چراغ و روزنی...

بی نوازشی حتی...

 ایستاده ام...

 

ایستاده ام ،تا که باران...

باران ببارد...

باران ببارد و پنهانم سازد...

شاید که پروردگارِ عاشقانه های امروزش  نبیند...

غربت ِ فرو افتاده اشکی را، که منم...

هرچند...

هرچند تمام عالمیان می دانند...

که دیگر دل دریا از مرگِ ماهی ها به ساحل،

وسر انگشتِ خونین، با خیالِ نوازشِ بوسه نمی لرزد...

 

 

 

 

هرچند......

 

 

 

  جواد فرخی | شنبه 23 مرداد1389      | 





نه سوگنامه ی درد

نه هیاهوی وحشی مرگ...

هرچه هست

شیهه ی وحشیِ بادیست

رم کرده در گورستانی سرد...

و آواز تلخِ شعله ای

که از میلادِ پروانه سوگوار است...



و دور تر...

دور تر از کارزارِ خونین این هم آغوشی

تنی بر صلیبِ خاکی غریب

بر مزاری گم گشته  می گرید

اندوهِ نام غبارآلوده ی خویش را...







  جواد فرخی | جمعه 14 خرداد1389      | 









در چشم هایش که میخندی

برایش از رسم  باران و قاصدک های  بی پناه مگو...

 

 

  جواد فرخی | پنجشنبه 23 اردیبهشت1389     

 

 

 

 

کسی چه می داند...

که شاید

شاید دوباره...

همین بغض سرریزِ درد...

همین هق هق بی وقت...

 همین اشک های سپید نا خوانده

همین برف...

خبر از ماهیانِ تُنگ پارسال آورده اند...

 

هان ؟ کسی چه میداند...

شاید دورتر از حوالی گرمِ شعله های ارزانِ این شبها...

کسی...

آشنایی...

خدایی ...

برایت گفت...

 

گفت که چرا...

 آخر چرا کسی از روی خاکسترها نمی پرد...

و  چرا...

 چرا تمامِ کوچه های شهر...

بوی کفشهای نو می دهند اینروزها...

 نه...

بیا برگردیم مرد...

من از ناله های بی امان این بذر ها ...

از سبزه های  بی زبان سپرده بر آب ها بیزارم...

بیا برگردیم مرد...

من از هفت سین و سیب وهرآنچه  بوی حوا نمی دهد بیزارم...


بیا...

بیا برگردیم مرد...

 

  جواد فرخی | جمعه 28 اسفند1388     


باد وحشیِ در به در هم گویی

         پی برده است،

بیدِ شانه های این مجنون

                           جز به هق هق نبودنت .. نمی لرزد.


دخیل نگاهت این دل رمیده هر چه بادا باد ...

می مانم .. می مانم ..   و می خوا ن م ت ..

شاید دوباره

محراب بر پاهایت بوسه زند.

که دیگر نمی ترساندم،

نگاهِ درنده ی گرگانه و زمین زدنهای رندانه ات،

این رفتن ها و این بغض سر ریز دل شکسته ام.


که از ذبح اسماعیل

باز می آیم اینبار.


وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ ... وَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ...






  جواد فرخی | دوشنبه 19 بهمن1388      |