؟
من كيستم؟
وچه سنگين آوار ميشود بر سرم
چه ناموزون مينوازد بر اين پيكر نحيف ام ...
از كه ميپرسد؟
از چه ميپرسد ؟
گويا او نيز بي جواب است !
وباز ميپرسد بي آنكه جوابي بدهد ...
من چيستم ؟
و او تا كجا خواهد بود؟
تا كدامين مقصد ؟
تا به كي ؟
او بي جواب و باز ميپرسد ...
من كيستم ...؟
و باز هم او مي بَرد ...
آري
آري بنویس امضا میکنم
من، من نيستم ....
قاصدک

در کوه نور به غار حرا می رفت
همه شب با غمی سنگین به بال مرغ اندیشه
ز کوه نور تا عرش خدا می رفت
لبش خاموش بود اما سراپایش پر از فریاد
به پرواز خدایی تا دل بی انتها می رفت
رسالت
وچه بيگانه گشته ام
چه ساده دل به بتها بسته ام
چه بيرنگ رنگ باختم
روزي قاصدك خواهم شد ...
ساوالان

و گاهي به احترام سكوت دقيقه اي آرام مي ميرم...
آن روز كه دشنه ي بغض حرف هايم را دريد،
مُرده بودم
آنجا كه به پستي ها خزيدم تا آنان كه در بلنداي غرور بودند
بر ناليدن ام بخندند من مرده بودم..
آري من
آنجا كه بر سر دو راهي ماندم...
آنجا كه گل و لاي پست بودن را بر غرور در اوج بودن آويختم...
مُردم
آسوده مُردم ...
تا آنان آسوده فرياد بر آورند قلندر مرده است ...
خداوندا وتو خود گفتي:
قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
انعام 162
هو یا علی
تا صورت و پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر به فرعون که بنمود علی بود
عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که بدو بود علی بود
جبریل که آمد ز بر خالق یکتا
در پیش محمد شد و مقصود علی بود
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر
بر کند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین بر همه موجود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سر دو جهان جمله ز پیدا و زپنهان
شمس الحق تبریز که بنمود علی بود
تو هستي
تو هستي چون هميشه...
تو هستي وعاشقان را مينوشاني...
توهستي و ما در آرزوي بودن خودمان...
تو هستي
از آنگاهي كه ملايك بر روحت سجده كردند
واز آنگاهي كه قمار ات آغاز شد..
تو بودي و ما....
نبوديم
اي پير اي دليل اي مراد و اي مريد...
اين منم كسي كه در وادي سرگرداني چون قاصدك مي خيزد و مي افتد
وپيام خود را به فراموشي سپرده
اي آني كه پيامت را بر عرش و فرش نقش زدي
اين منم گمگشته ي بيابان خويش
يا علي
جرعه ای...
رغائب
معبودا...
ای که بهانه ام را می دانی
ای که فریادم را میشنوی
وای که در نجوایم به سماع می آیی
ای خدایی که بی قافیه سخن ام را می شنوی ...
و بی رنگ وجودم را می پذیری ...
و مرا همیشه در جای خودم و بی جایگزین می خواهی...
{عطا کن}
بی قافیه،بی رنگ ،...
شبهایم ((ستاره ))می خواهند
چشمانم ((نماز))
و سجاده ام ((اشک))
معبود من
((ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده))
اکنون من
تو ميخواني...
مهي غليظ
شبي روشن تر از شب
وهياهوي سرد خزان
چشماني خيس از تصور باران
وقدم هايي خسته
خسته از خشكيدن
وگره كرده به دستانش باد
وتو ميخواني باز. . .

قربت؟غربت؟
هر چه غريب تر ، قريب تر
دلم گاهي به غربت يك (اشك نباريده) ميماند
عطش
هميشه درياي وجودم نيازمند باران است!
گفته بودم ..
عجيب دلتنگم،
دل تنگ خويش
(دل تنگ باران ...)
باراني كه از من تبخير شدو بالا رفت
{قطره اي بود كه ناي ماندن نداشت}
هميشه درياي وجودم نيازمند باران است!
هميشه
ببار
ببار
اگر چه گل آلوده ام ...
آنقدر بخشید که تمام شد...
کسي نميداند که در عمق سکوتت چه ميگذرد
فريادش نزن ...
بگذار فکر کنند نشان رضاست ...

آه اي شن هاي داغ بيابان بر من بباريد وآتش ام شعله ور تر كنيد
اين منم مجنون صد فرياد ها
اين منم مجــنون،
حريص باد ها ...
اين منم زيرا نباشد غير من اين زمين و اين زمان و اين توتم...
چه سرد ام این روزها.
من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که این چنین به بوی بهشت آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست...

گاهي براي ماندن هم بايد گذر كرد ...
بايد گذر كرد..
آري از ديوارهايي كه با خشت هاي جهل ساخته اي وبرايت رنگش كرده اند بايد بگذري
بگذري و به تماشا بنشيني آن ديوار بي پايه راكه تو برايش ستون شده اي ،
تا بايستد و خورد نشود...
بگذر آري بگذر.
گاهي هم براي رسيدن بايد بازگشت ...
آنجا كه در معراج بودي و دست در دست او،
وقتي شنيدي صداي دلي را كه شكست { برگرد }
آنجاست كه ديگر او با تو نيست در همان قلب شكسته است
برگرد وآنجا باش که...
چشمه...
دلي كه عشق ندارد وبه عشق نياز دارد،
آدمي را همواره در پي گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو ميكشاند.
{خدا،آزادي،هنرودوست،}
دربيابان طلب برسر راهش منتظرند
تا وي كوزه ي خالي خويش را
از آب كدامين چشمه پر خواهد كرد؟
{معلم شهیدعلی شریعتی}
حصار....
امشب بازهم تنها نشسته ام بي پروا
ميان اين دوگانگي 
(عشق..و..رويا)
اما اميدواربه لحظه اي

(چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل)
19 سالگی برايم آنچنان دور می نماید که هیچ تصوری از روزهای خوب اش ندارم
(روزهاي خوب !؟ روزهاي پر هياهو روزهاي پر همهمه روزهاي پر نشاط .شادي.)
اما نــــــه!
{روز خوب يعني روز عشق يعني روز گريستن يعني روز
فريــــــــــــــــــــاد
يعني آزادي از اين حصار كه مرا سخت در خود ميفشارد }.
باور نمی کنم 19 سالگی و پیش از آن ام از آن ِ خودم باشد
( اشرف مخلوقات). شکسته ام .من همه ی روزهای از دست رفته را می خواهم.
بی تابانه منتظر گسستن این پیله ی سخت ام. برای پروانه شدن. برای پرنده شدن.
پرنده ای رها. در اوج. در اوج ِ آسمان...
عرفان
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد ...
وهردانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
ازحرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
وشگفتی های برزبان نیامده... 
ودراین سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو ومن ...
برای تو وخویش چشمانی آرزو میکنم
که چراغ ها ونشانه ها را در ظلمات مان ببیند
گوشی که صدا ها ونشانه ها را در بیهوشی مان بشنود...
برای تو و خویش روحی که این همه را درخود گیرد وبپذیرد
وزبانی که در صداقت خود مارا از خواموشی خویش بیرون کشد
وبگذارد از آن چیز هاکه در بندمان کشیده است سخن بگوییم...
امشب باز هم تنها
نگاهي در سياهي چشم به من دوخته است و خاموش نشسته ام چشمانم
رد ستاره دنباله داري راميگيرد كه در افق دوردست چون من خاموش مي گردد
تقویم
و نمیدانی
کجای این تقویم کهنه خاک میشوی...
دنیا
برایت گفتم. ماه هاست دور خودم پیله ای تنیده ام و به وسواس مراقبت می کنم که کسی به حریم ام نزدیک نشود. دایره ی اطرافیان ام هر روز تنگ تر و تنگ تر می شود. شاید اگر همه اش دست خودم بود حالا از این دایره ی کوچک تنها یک نقطه هم باقی نمانده بود. هر تماس و تقلای کوچکی برای نزدیک شدن یا ورود به آن سوی مرزهایی که از آن به سختی محافظت می کنم کلافه و آشفته ام می کند. یک جوری دیواره هام درد می کند. با کوچکترین برخورد و تلاش برای لمس به هم می ریزم. خسته ام و می ترسم از آشفتن سکوت ام. سکوتی که سال هاست زندگی ام را احاطه کرده. گاهی مثل امشب فکر می کنم اگر روزی برسد که بخواهم این پرده ها و پیله ها را پاره کنم، این دیواره ای که هر روز ضخیم تر و عظیم تر می شود، آیا امکان رها شدن وجود خواهد داشت؟ برایت گفتم. از آدمیت به دور شده ام. من نوزده سالگی م یادم نمی آید نوزده سالگی کمتر را که...
هو اول وآخر یار

حلاج
در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند.
نام تو را، به رمز،
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
ــ مستی و راستی ــ
آهسته زیر لب
تکرار می کنند.
وقتی تو،
روی چوبه ی دارت،
خموش و مات
بودی
ما :
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور:
مامور ها ی معذور،
هم سان و هم سکوت
ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحر گهان
هر جا که برد،
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ های نشابور،
مستان نیمه شب به ترنم،
آواز سرخ تو را
باز
ترجیع وار زمزمه کردند.
نامت هنوز ورد زبان هاست...
)(
و گاه چون )( که حتي چيزي در درون مان نمي تواند باشد
و اين گاه همان حکايت عشق ما انسان هاست
و معنويت درون مان
و چه کسي بيهوده تر از )( ديده است؟
زماني که از عشق و معنا تهي مي گرديم....


