|
نوای عشق
|
میدانم...
گناهِ تو نیست...
که به تماشایِ دردِ این دلِ نامراد حتی خدا نیز کافر می شود...
من به معراج قریبِ اشک ها ایمان دارم...
گرچه...
دستِ من کوتاه و بالِ تو تا عرش خداوندی بلند...
برای این غریق...
وقتی دلی به دریا نمی زند...
دیگر چه تفاوت ...
که ساحل آغازِ دریاست یا که پایانش...
تو رفته ای...
رود رفته است...
و...
نگاهی خسته باخواب...
پر می کشی ...
دور می شوی و هرگز...
هرگز نمی دانی...
کسی به اندازه ی تمام شاپرک ها
با سماعِ شعله های درد سوخته است...
تو رفته ای...
دل رفته است...
اشک وآه و مهتاب رفته است...
وجانی...
آرام و بی صدا...
اینگونه از تنی...
می دانم...
می دانم...
دیگر بسوی هرچه بود و نبود...
تنها ، همین نخواهد رفت...
سه تاری مست...
بغض و سجاده...
که من...
من به چشمان خویش دیده ام...
که با هر قدم ات خدا هم رفته است...